X
تبلیغات
خدایا، سلام... صبح بخیر!
خدایا،سلام...صبح به خیر
سلام.
من رهام....
خوشالم که به وبلاگم سر زدین....
دوست نداشتم این جمله رو بگم اما....
لطفا اگه مطالبم رو کپی میکنین ، ذکر منبع یادتون نره!
*********************
اگه دوست دارین از آپ شدنِ این وب با خبر بشین و وبِ شما هم توی بلاگفا هست
درقسمتِ وبلاگِ دوستانِ وبتون ما رو اضافه کنین....
*********************
در هر حال من هر صبح آپ میکنم و منتظرتونم
*********************
حرف زدن با خدا همیشه نماز نیست....
همیشه دعا نیست...
همیشه درد دل نیست....
گله و شکایت نیست.....
همیشه گفتنِ خواسته هامونم نیست......
گاهی باید صبحتو با خدا شروع کنی........
خدا خدای نماز خونا و محجبه ها و عارفا و پیغمبرا نیست....
خدا مال منم هست....
من هر روز رد پاشو تو زندگیم می بینیم......
فقط دلم میخواد باور کنیم حرف زدن با خدا سخت نیست....
ما سختش میکنیم.......
************
آدمک آخر دنیاست بخند



آدمک مرگ همین جاست بخند



آن خدایی که تو بزرگش خواندی



به خدا مثل تو تنهاست بخند



دست خطی که تو را عاشق کرد



شوخی کاغذی ماست بخند



فکر کن درد تو ارزشمند است



فکر کن گریه چه زیباست بخند



صبح فردا به شبت نیست که نیست



تازه انگار که فرداست بخند



راستی آنچه به یادت دادیم



پر زدن نیست که درجاست بخند



آدمک نغمه آغاز نخوان



به خدا آخر دنیاست بخند....
***********
تو هم امتحان کن....
**********
انواع سلام ها
سلام های عاشقانه
سلام های دلتنگی
تاریخچه
آذر 1392
شهریور 1392
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
من در جایی دیگر
گریه ی عشق(خودم)
طراحی حرفه ای سایت و قالب وبلاگ
دوستام
فائزه خانوم
آلاله جون(فریاد خاموش)
ریحانه جون(فرشته کوچولو)
مهاجر(تنها انسانم آرزوست...)
علی آقا(عاشقانه)
آقا مصطفی(دوستان)
فاطمه بانو(آسمان آبی، خاک سرخ)
الهام خانوم(هبوط)
سمانه خانوم(sport)
کوثر خانوم
آقا مجتبی(باورنکردنی)
آقا مهدی(هرچه میخواهد دل تنگت بگو....)
فرزانه خانوم(همیشه یکی هست)
سهی خانوم
آقا محمد(اشک الهی)
شازده کوچولو(اخترک نردبان اسمان)
دلنوشته های یه غریبه
آقا محمد حسین(غروب خورشید)
آقا مصطفی(من از هرچی به جز تو بی نیازم)
آقا تیام (خانه ی خوبان)
آقا آیدین(عشق مخصوص خدا)

دوستام
گوشه ی دنج
طراح قالبمون

خدایا، سلام... صبح بخیر!

خیلی قشنگه صبح که از خواب پا میشی باهاش حرف بزنی.... خیلی قشنگه.... امتحان کن

خدایا، سلام... صبح بخیر!(پستِ ثابت)
سلام کردم در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 20:17

خدایا سلام

شبت بخیر....(شبِ پاییزیِ بارونی)

یادته یه روز من چقد بد بودم؟ میدونم الانم خوب نیستم اما.... بهترم. مگه نه؟

خدایا یادته فقط یه قول که بهت دادم منو " بهتر" کرد؟

خدایا من بد کردم،قبول!

ولی تو میدونی که تقصیر خودم نبود. یادته اولین بار که درباره ی تو باهام حرف زدن چی گفتن؟

گفتن "دروغ نگیاااااا خدا به هات قهر میکنه"

من همیشه فک میکردم تو رفتی اون بالا تو آسمون نشستی و یه چوب گرفتی دستت که تنبیهمون کنی.

من همیشه فک میکردم تو فقط میخوری و میخوابی و قدرتتو با تنبیه کردنمونو و دعوا کردنمون نشون میدی.

خدایا یه چیز بگم؟ من ازت متنفر بودم !  هر اتفاقِ بدی تو زندگیم می افتاد میگفتن خواست خداس!

می ترسیدم ازت. دلم میخواست بکشمت تو که بابا بزرگمو ازم گرفته بودی و تو که اشک بابامو در آورده بودی، تو که مامان بزرگِ پیرمو تنها و بی همدم کرده بودی و داشتی اون بالا میخندیدی...

خدایا من وقتی بزرگترم شدم کسی از خوبیات برام نگفت. فقط یادمه اولِ همه ی کتابای مدسه م اسم تو بود. منم فک میکردم واسه اینه که یادمون بیاری یه چوب تو دستته و میخوای تنبیه مون کنی....

خدایا من فک میکردم تو خیلی مغروری که مامانم باید این همه التماس و گریه کنه که تو تنبیه مون نکنی . که یه وقت لجت نگیره و بزنی زندگیمونو داغون کنی....

وقتی به سنِ تکلیف رسیدم بهم گفتن نماز بخون. فک میکردم منم برده ت شدم و منم از این به بعد باید التماست کنم که زندگیمو خراب نکنی.....

من همیشه تورو شبیهِ دزدای دریایی تصور میکردم....

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

عجب روزایی بود....

اما الان. همه ی زندگی من

همه ی عشقِ من

همه ی نفس های من ، تویی.

همنفسم....

چون الان میفهمم تویی که مامانمو بهم دادی.

تویی که هرصبح پروانه ها رو میفرستی تا تو گوش گل ها پچ پچ کنن.

تویی که کمکم میکنی بخوابم و بیدار شم و نفس بکشم و راه برم.

تویی که موادِ پیتزا و زرشک پلو و  آبگوشت و همه ی غذاهای خوشمزه رو میذاری تو دل طبیعت تا من بخورم و لذت ببرم.

خدایای کسی به من نگفته بود که تو خدای لبخند و شادی  هم هستی.

من فقط دیده بودم آدما یا با گریه ازت معذرت خواهی میکنن یا با ناله آرزو هاشونو بهت میگن.....

ممنونم که با اون فکرا و تصورات ظاهرا بد، بهم فهموندی

"همیشه هم بقیه درست نمیگن"

حتی اگه دلسوزترین افراد باشن....

آخه کسی از تو دل سوز تر نیست....

من همه ی اینا رو زمانی فهمیدم که همه ی حرفای دلمو چه خوب و چه بد برات نوشتم رو یه کاغذ....

میخواستم پستش کنم اما...

آدرستو نداشتم.

نگهش داشتم و بارها و بارها خوندمش و هر بار با خوندنش غرق یه حس خوب شدم.

تو توی گرافیتِ مدادِ من بودی و من نمی دونستم سرچشمه ی این حس خوب کجاس!

عیبی نداره. حالا که من و تو با هم دوستیم جبران میکنم....

ممنونم که بهم یا دادی باید " باید یه جور دیگه هم نگاه کرد تا فهمید"

عاشقتم....

مهربونِ من

از این به بعد قرارمون صبح های زود

همین جا

دیر نکنی که بدجور منتظرتم....

پس تا فردا...

(هر روز صبح زود آپم)



خدایا، سلام... صبح بخیر!
سلام کردم در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 19:9

یک ساله شدیم!

قشنگ یادمه درست همین جا نشسته بودم و داشتم پست ثابتمو می نوشتم!

بارون میومد

مامانم نبود

یهو زنگ زدن و گفتن بی بی رو دکترا جواب کردن بیاین ببینینیش!!!

می فهمیدم تموم کرده و باز دارن بهم دروغ میگن

رفتم خونه ی دایی

همه گریون و ماتم زده

در اتاق رو باز کردم و رفتم سمتش

راحت و آروم دراز کشیده بود!

مدتها بود اینجوری ندیده بودمش

دق کرده بودم

افتادم رو زمین وپاشو بوسیدم

سرد بود سرد سرد

اشکم ریخت رو زمین

بابام نتونست خودشو کنترل کنه

زد زیر گریه و رفت بیرون

حرفای دلمو بهش گفتم و خداحافظی کردم و مث همیشه خواستم برام دعا کنه!

یه سال گذشت از غروب بی بی و طلوع این وبلاگ!

خدایا هوامونو داشته باش

زمان مث برق داره میگذره


پ.ن.: خدا رحمتت کنه بی بی دلمت برات یه ذره شده


سلامی دوباره....
سلام کردم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 22:18

خدایا،سلام شب بخیر...

آخ که چقد دلم تنگ شده بود برای اینجا و نوشتن و...

دلم برا دوستای این محله هم تنگ شده بود...

همچنان برات مینویسم

همچنان دوستت دارم

همچنان هوامو داری

حتی اگه اینجا نیام و ننویسم

خوبی لا مکان بودنت همینه دیگه...

چه از اینجا چه از دهی که حتی مردمش اسم نت رو هم نشنیدن میشه بهت سلام کرد..

وقتی دسترسی به اینجا سخت تر شد

یه دفتر آبی برداشتم و اونجا صبحا باهات گپ می زنم

وقتیم میرم مسافرت یا شب جایی موندگار میشم

یه دل دارم که همیشه همراهمه و اونجا سلام و صبح به خیرامو ثبت میکنم!!!

خلاصه که دارم بعد یه عمر 18-19 ساله

میفهمم

( من از رگ گردن به شما نزدیک ترم)

یعنی چی!!!

این قانون دنیاس که تو همیشه میگی و ما دیر میفهمیم!!!

خلاصه که دوست دارم...

بازم هوامونو داشته باش

بیشتر از همیشه...


34.(تعطیلی شاید موقت)
سلام کردم در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 14:21

دوستای خوبم سلام...

خوبین؟

خوبم!

ممنونم از همه تون که همیشه کنار من و لحظه هام و نوشته هام بودین....

شناخته یا نشناخته همه تونو دوست داشتم و دارم...

گفته بودم خسته ام!

آره خسته ام....

به گمونم خودمو گم کردم....

هر روز به اینجا سر بزنین و با خدا حرف بزنین و واسه منم دعا کنین...

یه مدت میرم شاید پیداش کردم...

فقط اینجا رو تنها نذارین...

نظر خواهی رو باز میذارم،

دوست دارم هر روز بیاین وسلام کنین...

برام خیلی دعا کنین

بعضیاتونم که شماره مو دارین، حتما باهاتون در تماسم تا فراموشتون نکنم....

هر کدومتونم که ندارید و دوست دارید با هم در ارتباط باشیم تو کامنتخصوصی شماره تونو بذارین

خیلی دوستون دارم

دلم براتون تنگ میشه

دعام کنین...


33.
سلام کردم در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 9:56

خدایا،سلام...صبح به خیر!

خوبی؟

خدایا چقد تو قشنگی،واقعا قشنگی...

دیروز یه دختر کوچولو که سنش به یه ماه هم نمی رسید، مهمون خونه ی ما بود

کوچیک و پر رمز و راز

فقط2-3ساعت بود ولی از دیروز تا الان کلی دلم براش تنگ شده

تو بغل من آروم خوابید و به بالا نگاه میکرد...

ریز ریز لبخند میزد...

زود زود گرسنه ش میشد و زود زود سیر!

چن بار خواب رفت وبیدار شد

دل درد شد...

تو همین فاصله ی کم!!!

دنیاش به اندازه ی خودش کوچیک بود

شاید توی همین2-3ساعت نمیشد همه ی این اتفاقا واسه یه آدم بزرگ بیفته

خدایا، ناخناش شگفت انگیز بود...

انقد کوچولو و ریرز اونا رو طراحی کرده بودی که نمیشد با ناخن گیر رفت طرفش!

 ناخن گیر به اندازهی دستش بود،

وای خدایا، ینی منم همین جوری بودم؟!

همینقد شگفت انگیز؟

خدایا، تو چقد بزرگ وپر قدرتی...

خدایا وقتی یه نی نی کوچولو که یکی از کوچکترین آفریده های توئه این قد دوست داشتنیه،

تو چقد دوست داشتنی هستی؟!!!


32.
سلام کردم در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 11:14

خدایا،سلام...صبح به خیر!

هرچند الان ساعت یازده ه اما هنوز صبحِ دیگه!

راستش امروز که اومدم بهت سلام کنم

یه چیزی دیدم که منو به وجد آورد،

دوستای خوب ومهربونی که اگه من دیر بیام اینجا، یا حتی نیام

میان و به تو سلام میکنن و حال منم میپرسن

یه همچین دوستایی اگرچه مجازی ان اما توی آدم بودن حقیقی تر از حقیقی ان....

من واسه وجود هر کدومشون هزار هزار تا شکر بهت بدهکارم

دوستایی که اینجا به تو سلام میکنن و واسه هم دعا میکنن و با هم گپ و گفت میکنن

بدون اینکه همدیگه رو با نام های واقعی وهویت واقعیشون بشناسن

چقد خوب و مهربون با هم رفتار میکنن...

کاش همه مون یاد بگیریم تو دنیای واقعیم همین طوری باشیم...

خدایا واسه وجود همه ی دوستای خوبم ممنونم ازت

+این آهنگ خوشکلم تقدیم به همه ی بچه های گل "خدایا،سلام...صبح به خیر!"

برای جبران یه گوشه از محبتاشون کلیک کنین

دوستون دارم


31.
سلام کردم در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 9:43

خدایا،سلام..صبح به خیر!

خوبی؟ من که خوبم فقط....

آره یه کم همون بی رمقیِ چن روز پیش...

عیب نداره تو کمکم می کنی زود خوب شم مگه نه؟

خدایا دیگه چه خبر؟

از این آسمونِ بزرگ با اون سقف بلندش چه خبر؟

خدایا تو این دنیای به این بزرگی، تو این همه موجودی که خلق کردی

بین این همه آدم،

هنوز کسی همه ی همه ی تو رو نمی فهمه،نه؟

درست شبیه آدمای تنها!

دورشون شلوغه اما...

تنهان!

فک کنم هرچقد دورمون شلوغ تر باشه عمق تنهاییمون بیشتره

من تنها تر از....

او تنها تر از...

امام حسین تنها تر از....

و تو

تنهاتر از همه!

خدایا، تنهایی بد نیست،ضعف نیست، کم وکاستی نیست

اگه بود که تو تنها نبودی، بودی؟!

نبودی، مطمئنم نبودی!

اونی که تو بیشتر از همه داری حتما یه خوبیه نه یه ضعف...

مث مهربونی که تو از همه مهربون تری...

یا مثِ بخشندگی که تو از همه بخشنده تری...

پس تنهایی ام یه خوبیِ مثِ همه ی خوبی ها که هرکس بهتر از بقیه س بیشتر داره!!

آره تنهایی حتما یه خوبیه چون تو نهایتشی

تو "احد" ی

فقط یه خوبیِ خاصه!

یه کم سخته

ولی به گمونم سختیش همون سختیِ "آدم سازه"

تو سختیاشم دیگه خودت کمکمون کن

باشه؟!

مطمئنم که خودت کمکمون میکنی

خدایا،

ممنون که من تنهام

این نشون میده که منم یه کم خوبم

امیدوارم خوب تر شم وتنها تر

درست شبیه تو!



30.
سلام کردم در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 10:45

خدایا،سلام...صبح به خیر!

این روزا از دست خودم دست به تنگم!

نمی دونم چرا ولی یهو دارم تنبل میشم....

دیگه صبح زود پا نمیشم ، به نصف کارای روزانه ام نمی رسم...!

کمکم کن این تنبلی رو بکشم

دنیا همیشه یارِ آدمای پر انرژی و سحر خیز و فعال بوده...

منم این تنبلی رو میذارم پا حساب استراحت

تو دستمو بگیر تا دوباره پر از انرژی بلند شم

خدایا 

من قدرتمند ترینم، وقتی که دستِ تو روی شونه هامه

زیباترینم،وقتی که نگاه تو  متوجهِ منه

آروم ترینم، وقتی یادِ تو با منه

دوست داشتنی ترینم،وقتی تو منو دوست داری

من

بهترینم، وقتی بنده ی توام!

پس

خدایِ من، محبوبِ من

با من باش

هر روز و هر ساعت وهر ثانیه بیشتر ازقبل، با من باش...

من به تو نیازمندترینم

و این زیباترین نیاز دنیاست....!

با من باش، خدایِ خوبم...


+ببخشید کم انرژی بودنمو ایشالا از صبح درست میشه،دعام کنین

+ اینم یه آهنگ پر انرژی برای جبرانِ کم انرژی بودنم کلیک کنین


29.
سلام کردم در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 10:47

خدایا،سلام...صبح به خیر!

احساس میکنم از دستم ناراحتی...

حق داری...

همه ش تقصیر خودمه!

یه وقتایی دیگه شورشو در میارم

این روزا خیلی هوامو داشتی من واقعا ممنونم ازت ...

تو هر ثانیه که صدات زدم جوابمو دادی

این روزام فراوونیِ نعمت بود...

آرامش،شادی،دوستای خوب....

حتی واسه همون چیزای کوچیکی که کسی واسه اونا صدات نمیکنه!

مث اون روز که گفتم من میخوابم و تو بیدارم کن...

من واقعا قبل از صدای زنگ ساعتم بیدار شدم!!!!

و این یعنی تو...!

خودِ تو!!!!

اما...

باید بهتر جبران میکردم

خودم میدونم چه جوری باعث شدم ازم دلخور باشی....

تو که از من دلخور میشی زندگیم یه جور دیگه میشه،

وقتی نماز صبحم قضا میشه، میفهمم ازم دلگیر بودی و بیدارم نکردی با هم حرف بزنیم...

حتی من صدای زنگ ساعتی که هر روز برام زنگ میزد رو هم نشنیدم!!!

این یعنی تو ازم دلگیری....

بدجوریم دلگیری...

تقصیر خودمه!!!!

ولی...

به خودت قسم،تو که با من قهری دنیام،جهمنه...

من قول میدم دیگه تکرار نشه

قول میدم

باهام آشتی میکنی؟!

قول میدم جبران کنم،فقط تو روتو از من برنگردون...

خواهش میکنم...

خدایا، من قول!

تو آشتی؟


28.
سلام کردم در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 10:12

خدایا،سلام...صبح به خیر!

نمی دونم باید مث ئنیای آدما بهت بگم شهادت امام رضا "ع" تسلیت

یا...

بگم خدایا، سالروز اومدنِ امام رضا کنارِ تو مبارک...

چون تسلیتش واسه ما بود...

ما به وجود امام و پیشوایی مثل امام رضا "ع" نیاز داشتیم و داریم پس شهادت ایشون واقعا برای ما جای تسلیت داره...

واسه دوستان و نزدیکان و آشنایانشون باید تسلیت گفت،

آخه وجود ایشون دیگه کنارشون نیست که راهنماییشون کنه هر چند مثلِ خورشیدِ پشت ابر بازم زمین رو گرم میکنه...

خدایا به گمونم باید امروز رو به امام رضا تبریک گفت!

آقامون به وصال یار رسیده، از دنیای پر از بدی و دروغ و نیرنگ

رفته به دنیایی که دیگه خبری از این بدیا نیست...

همه خوبن،پاکن،مهربونن...

کسی واسه پول وپست ومقام و اثباتِ من بهتر از تو ام

نه دروغ میگه،نه ریاکاری میکنه،نه آدم میکشه...

آره، باید به امام رضا تبریک گفت....

تسلیت برای ماست!

مایی که خیلی چیزا رو یادمون رفته...

خیلی چیزا رو...

تسلیت برای ما ست که اماممونو به شهادت رسوندن

 و دیگه ندایی از جنس خودمون، از طرف خدا نیست که یادمون بیاره چه جوری شبیه آدم زندگی کنیم....

خدایا،تسلیت واسه کسایی که شبیه آدم آفریدی و....

یادشون رفته...

آهای آدما تسلیت، واسه امروز که  یه نشونه ی دیگه از جنایتِ و بدیِ جنسِ شماست...

خدایا، تسلیت واسه امیدی که به هدایتشون داشتی...

آدما،تسلیت واسه مرگِ آدمیت تو وجودمون...

امام رضا، آقا...

تبریک واسه رها شدنت از دنیایِ بدی ها

تبریک واسه درد نکشیدنت،واسه پایانِ سختی هات...

و تسلیت...

برا کسایی که خواستی راهو بهشون نشون بدی و...

برا کسایی که تلاش کردی بفهمن و...

آقا،تسلیت...

برا چیزایی که خواستی ونشد....

آقا،

آدما رو دعا کن!


27.
سلام کردم در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 9:15

خدایا،سلام...صبح به خیر!

راستش دیروز حالم زیادی بالا و پایین شد،

هم خوب بودم و هم بد!

دیشب که دلم گرفته بود،دلم بارون میخواست اما نبود....

دلم میخواست یکی باشه که با هم زیر بارون قدم بزنیم اما نبود...

دلم میخواست یکی نصیحتم نکنه فقط بگه حق با توئه اما صبر کن ولی نبود....

هیشکی نبود،

هیچی نبود...

اما،

من بودم وتو وهمین بس بود!

من و تو که با هم باشیم هیچی جلودارمون نیست....

من گریه کردم،بارون درست شد....

بی قراری کردم،تو از آسمون تا کنار من قدم زدی....

درست مث قدم زدن زیر بارون...

تو بهم گفتی صبر کن،درست میشه،من هواتو دارم...

دلم آروم شد!

به همین سادگی...

گاهی خسته میشم،غر میزنم،نگرانم...

ولی،

تو که هستی، تو که با هام حرف میزنی، تو که میگی صبر کن،

اونقد کلامت معجزه است، که بازم جون میگیرم...

بازم امید....

بازم شروع نو....

خدایا،من خیلی خوشحالم که تو کنارمی...

خیلی خوشبختم که تو با منی...

بیشتر کنارم باش،

بیشتر با من باش،

تا توی احساس خوشحالی و خوشبختی غرق بشم، تا اونجایی که غمای دنیا حریفم نشه....


.....از ته دلم دوست دارم.....

26.
سلام کردم در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 6:36

خدایا،سلام...صبح به خیر!

هوا خوبه ...

اصن هوا که خوب باشه یعنی تو هم خوبی....

پس منم خوبم...

هوای بارونی ینی تو بازم داری مهربونی میکنی....

هوای ابریم شاید ینی،

بیا با من حرف بزن!

بگو بارون میخوام تا من ابرا رو برات بارون کنم....!

آره من اینو فهمیدم،

تو همه جا،در همه حال،توی هر شرایط با من حرف میزنی...

با بارون،با آواز پرنده،با طلوع خورشید،حتی با بابام!

من میدونم وقتی بابام یهو میاد یه حرف میزنه که خیلی به دلم میشینه،از زبون تو داره بهم میگه...

حتی اون دخترکِ دیروز، از زبون تو داشت با من حرف میزد...

من توی کتابخونه با دوستم صحبت کردم و اون که سر میز من بود مسلما تمرکزش بهم خورد،

چن لحظه بعد دوست من رفت و دوست اون اومد!!!!

جای گله ای نبود...

تو میخواستی بهم بفهمونی کارم اشتباه بوده!

وقتی خوب نگاه میکنم،وقتی خوب گوش میکنم،همه چی از زبون تو با من حرف میزنه....

و من

چقد خوشحالم که تو در تمام طول روز منو تنها نمیذاری،مهربونم...

حتی آهنگی که صبحا از رادیوی ماشین پخش میشه،داره از زبون تو با من حرف میزنه

تا من کلی انرژی بگیرم....

همه چی،هرلحظه،هرثانیه....

تو کنارِ منی و من چقد از این بابت خوشحالم...

چقد احساس آرامش و امنیت میکنم....

چقد احساس قدرت میکنم...


.....خداجونم چقد خوبه که هستی.....



+این آهنگ پرانرژی هم تقدیم به همه ی دوستای گلم، برا شروع یه صبح قشنگ کلیک کنین


25.
سلام کردم در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 5:50

خدایا،سلام... صبح به خیر!

چند روزی نبودم و گفتم بذار یه پیله ببندم دور خودم شاید پروانه شدم.....

راستش الان نمی دونم پروانه ام یا نه،

اما....

یه فکر شبیه فکر بال پروانه ها آروم آروم اومده تو ذهن من نشسته....

یه فکر کوچولو،لطیف،ظریف،بی صدا،اما....

مهم!!!

روزی که داشتم میرفتم،گفتم "خدایا، خودتو بهتر به من نشون بده "

ته دلم میدونستم که میشه اما میترسیدم!

از امتحان، از صبر، از اینکه ادعای بزرگی کرده بودم و کوچیک بودم....

کلی گریه کردم و گفتم

"خودت میدونی توی این یکسال چقد سختی کشیدم، جونم به لبم رسیده و نه که دم نزدم، زدم! اما بازم ادامه دادم چون میدونستم کشتیبانم تویی اگه طوفانم بشه منو به سلامت به مقصد میرسونی اما، دیگه بریدم!!! خسته ام، نکنه باز بخوای امتحانم کنی،نمیگم دیگه بسه فقط یه استراحت بده بذار یه کم نفس بگیرم بعد بگو دنیا مشت بعدی رو بزنه! صبرم داره تموم میشه و من بی صبر نمیتونم ادامه بدم یه کم دلخوشی بفرست تا بتونم انرژی بگیرم و بازم صبر کنم..... "

گفتم "تو حرفامو شنیدی؟ میشه یه بار اونجوری که من میخوام جواب بدی؟ پس با من حرف بزن "

در قرآن رو باز کردم

""پیروی کن وراه صبر پیشه گیر...""

دلم لرزید،بدجوری ترسیدم، گفتم نکنه شاید بازم امتحان....

نگران بودم...

یکی دو روز گذشت و من منتظر یه دلخوشی کوچیک واسه ادامه راه، یه شناخت دیگه از تو اما....

تا دیروز...

مریم گفت اون طرحی که3سال پیش فرستاده بودی سمپاد رتبه آورده!

طرحی که کلی جون کنده بودم و رد شده بود!!!!

خدایا، من اونجا بود که فهمیدم...

"تو یه بزرگی که منِ کوچیک به اندازه ی خودم تو کارای کوچیک میبینمت، تو تنها بزرگی هستی که تو یه چیز کوچیک جات میشه "

من،دلخوشیِ کوچیک خواسته بودم و تو به اندازه ی خودم، به اندازه ای که خواسته بودم برام فرستادی....

یه نفر تو یه فیلم می گفت :

خوشبختی یعنی دیدنِ چیزای کوچیک

من الان میدونم چرا !

چون تو توچیزای کوچیکِ زندگی ها بهتر دیده میشی!

خدایا، امروز صبح که اومدم سلام کنم ، اینترنت وصل نمیشد و من گفتم

"خداجونم، میشه وصلش کنی تا من سلام کنم و دوستام بفهمن برگشتم "

من نوری ندیدم که بیاد سمت مودم ،عصای موسی هم نبود،پرنده ی سلیمان هم نبود...

من تو اون لحظه یه راه کوچیک به ذهنم رسید که باعث شد وصل بشم!!!

اون فکرِ کوچیک حضور تو بود...

خدایا فهمیدن تو، فهمیدنِ همه ی تو برای من زیاده...

خیلی زیاد...

هنوز کوچیکم...

نمی فهمم موسی و محمد و نوح معجزه بودن...

نمی تونم تا آخرشو درک کنم

همین که شب رادیوم قطع شد و گفتم خدایا اگه دوسم داری وصل شه تا من بقیه ی برنامه رو گوش بدم

همین که گفتم اگه دوس داری سلام کنم اینترنتم وصل شه...

همین چیزای کوچیکی که کسی واسه اتفاق افتادنشون دعا نمیکنه.....

یا حتی ممکنه از شنیدنِ دعا واسه اینجور چیزا، کلی بخنده.....

واسه من، معجزه ان....!

تو یه اقیانوسی من به اندازه ی خودم میتونم آب بردارم....

کاسه....

لیوان....

یا...

ظرفای بزرگتر....

من دارم تورو میبینم،تو چیزای کوچیک زندگیم و الان هیچ حسی برایِ من زیباتر از این نیست....

خوبم...

خوشحالم...

خیلی، خیلی، خیلی...

واسه شناختت ، واسه کشفِ یه حس جدید،واسه شکل گرفتنش تو وجودم...

خوشحالم....

و به اندازه ی بزرگیِ خودت ممنونم!

اونقدی که زبونم از گفتنش عاجزه...

مدت ها بود با این همه باور سلام نکرده بودم....

خدای مهربونم،بازم ردپاتو تو زندگیم ببینم...

عاشقتم...

عاشقتم....

+ یکی از چیزای کوچیکی که بعد از نوشتن این مطلب یادم اومد وجود دوستای خوبی مث مریم و لیلی و فرزانه بود که روزایی که من نبودم مدام اومدن اینجا و جویای حالم شدن وکلی هم برام دعا کردن و هرجور که تونستن هوامو داشتن مثلا فرزانه که بهم کتاب معرفی کرد، یا دوستایی که شاید الان اسمشون تو ذهنم نیست اما وجودِ هرکدومشون هزارتا شکر داره که من مدیون خدام....

+ من خیلی خوشبختم،خیلی...

+شمام امتحان کنین،بی نظیره....


24.(مرا هر دم زتوست تازه عشقی،تو را هر ساعتی حسنی دگر باد....)
سلام کردم در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 9:26

خدایا،سلام...صبح به خیر!


من امروز نمی خوام حرف بزنم....

میخوام بیشتر درموردت فکر کنم.....

بهت شک نکردم،مشتاق تر شدم که درباره ی تو بیشتر بدونم....

امروز میخوام فکر کنم و نظرات بقیه رو راجع به تو بدونم....

من امروز دنبال یه چیز خاصم، یه چیز جالب تر درباره ی تو....!

و مطمئنم که پیدا میکنم...

امروز هوامو داشته باش

یه کم بیشتر از قبل....


...دوست دارم...



+شاید یکی دو روزی آپ نکنم اما مطمئنا بعدش با دست پر میام! پرتر و پخته تر از الان...


+تنهام نذارین،بیاین و بازم از خدا بگین،شاید دسته جمعی به چیزای خیلی قشنگ تری رسیدیم....!


23.
سلام کردم در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 9:4

خدایا،سلام....صبح به خیر!


این سلام با اون سلام ها فرق داره ها!

اصن عجیبه!

پر از انرژیه....!

یه سلامِ بزرگه، از اونایی که با تمامِ وجود و با تمامِ انرژی میگی ها!

این شکلی :

سلام

امروز واسه این انرژی خوبی که دارم ازت ممنونم...

میخوام یه جورِ دیگه بهت نگاه کنم...

یه جوردیگه به خودم، به زندگیم نگاه کنم....

مثلا من من تا حالا نگفتم خدایا واسه چشام ازت ممنونم،گفتم؟!

بعید میدونم !

ولی امروز میخوام فقط20ثانیه به دور و برم نگاه کنم و

به خاطرِ چن تا چیزِ کوچیک که دیدم ازت تشکر کنم....

چن لحظه صبر کن....

واسه خورشید...ممنونم

واسه آب...ممنونم

واسه دستام...ممنونم

واسه چشام....ممنونم

واسه جای گرم و نرمم(اتاقم)...ممنونم

واسه وجودِ این مورچه کوچولو....ممنونم

واسه وجودِ خانوادم...ممنونم

واسه سلامتیم....ممنونم

واسه زمستون....ممنونم

واسه آسمون....ممنونم

اینا فقط20ثانیه نگاه کردن میخواست!

اونم تو یه اتاقِ کوچیک....

وای،خدایِ من....

من چقدر خوشبختم!

من چه چیز هایی دارم و نمی بینمشون...

امروز بیشتر نگاه میکنم و بیشتر تشکر میکنم.....

فکر کردن به چیزایی که دارم باعث میشه واقعا بفهمم چقد زندگیم خوبه و چقد خوشبختم

و تو چقد هوامو داری....

مهم نیست اگه بعضی چیزا رو ندارم،هرجورم حساب کنم داشته هام بیشترن....

خدایا، واسه وجود خودت ممنونم!

عاشقتم....


22.
سلام کردم در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 8:35

خدایا، سلام....صبح به خیر!


امروز روزِ اربعینه....

تا چشم روی هم گذاشتیم شد چهلم امام حسین!

شاید خیلیا باورشون شه که گذشت اما من هنوز،باور نمی کنم....

واقعا برای من زود گذشت!

دوست داشتم تو این مدت چن تا کارِ مفید بکنم اما بازم...!

راستش امسال توی محرم دلم گرفته بود ازخودم،

آخه دوست داشتم بیشتر درمورد امام حسین بدونم...

خدایا من یه چیز میگم، با عرض شرمندگی....

من از وقتی که یادمه محرم و صفر طبق عادت عزاداری بوده...

اما...

من هنوز اسم72نفر یار امام حسین رو نمیدونم!

اطلاعات من بیشتر از خانواده ی امام حسین و چن تا از یارانشون مثل مسلم،حبیب،زهیر...

به گمونم به30نفر نمی رسن!

یه وقتایی دلم میگیره ازخودم...

من سالهاست دارم زیارت عاشورا میخونم....

اما...

نمی دونم این دعا رو کی نوشته، چرا نوشته یا....

دلم میگیره که از حضرت عباس

 سالهاست فقط، درباره ی چشم وابرو و بازوی قوی و....

میدونم و نهایتا از مهربونیش و بخشندگیش...

یا از حضرت علی اکبر یا...

خدایا، تقصیر من هست و نیست!

نیست چون از بچگیم طوطی وار و تقلید کارانه کارای مامان و بابا مو تکرار کردم و خوشحال بودم که توی هئیت

دوستام هستن،میشه کمک داد، میشه شیر کاکائو خورد....!!!!

تقصیر من نیست که مداحِ هیئت ما برای اینکه اشک مردم رو در بیاره گاهی....

فقط از جنبه های احساساتیِ  عاشورا که حتی گاهی ساختگی بود، استفاده میکرد...

هیچکس نگفت امام حسین چرا جنگید...

خدایا تقصیر من نیست که محرم فقط یه عادت شده تا خیلی ها بهتر بتونن لباس های نو، مدل های جدید مو و آرایش و...به هم نشون بدن!

یا هدف از روضه ها گاهی نشون دادن پول و ثروت و نشون دادن طرح جدیدِپارکت خونه ی ....بوده!!!!

و تقصیر منه!!!!

که نمیرم بخونم وبفهمم...

نمیرم یه بارم که شده از روی عادت عمل نکنم....

نمیام یه بارم که شده غذای نذری رو به اونایی که  فقط سالی یه بار رنگ برنج و گوشت رو میبینن بدم...

به آشنا ها مون میدم که بفهمن نذری درست کردم!!!!

تقصیر منه که هنوزم واسه شکم نذر امام حسین میکنم!

کاش یه بارم نذر کنم فکر مردم رو سیر کنم

و روز عاشورا یه کتاب نذری پخش کنم!

یه جمله ی زیبا نذر کنم!!!!

امام حسین ، آقای من ...

تو هنوز غریبی ...

کوفه نیا... 

کسی منتظر تو نیست،

تو فقط این روزها بهانه ای....!

من رو ببخش که فقط زمانی که غمی بهم رو میاره میام اشک میریزم و از تو یاد میکنم و کمک میخوام...

منو ببخش آقا...

ببخش!


21.
سلام کردم در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 7:40

خدایا،سلام...صبح به خیر!


«نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید»

خدایا ببین امام حسین "ع "، چه تعبیر قشنگی از نیازِ مردم داره....

این حرفش واقعا به دلم میشینه....

آخه تجربه کردم که وقتی به یه مستحق یه کمکِ خیلی کوچولو میکنم،چقد دلم آروم میشه...

اگه اون یه لبخند بزنه،من از خوشحالی بال درمیارم....

و واقعا به قولِ امام حسین این نیازِ اونا برایِ من یه نعمته....

یه نعمتِ بزرگ که میتونم کلی ازش درس بگیرم....

با دیدنِ کسایی که به کمکِ من نیاز دارن،

اول قدر داشته هامو میدونم....

بعد تلاش میکنم اونجوری که از دستم برمیاد کمکش کنم....

احساس میکنم چقد خوبه که من تا اون اندازه بزرگ به حساب میام که کسی از من کمک بخواد یا خدا بنده ای رو برای کمک بفرسته پیشِ من....

احساس میکنم چقد همنوعم رو دوست دارم....

ما هنوزم خواهر و برادریم به یمن وجودِ "آدم و حوا "...

میدونم تو اون لحظه تو بیشتر از قبل منو میبینی، ته دلم باهات حرف میزنم و میگم :

وقتی منو میبینی،دلم آروم میشه که اگه یه روزی منم کمک خواستم تو تنهام نمیذاری....

من میدونم تو به اندازه ی تواناییم از من توقعِ کمک داری...

این روزا پولِ کیفِ پولم فقط نیازِخودمو رفع میکنه ، عیبی نداره....

شاید کسی امروز به لبخندِ من نیاز داشته باشه...

به حرف زدن با من.....

به اینکه دستشو بگیرم و از خیابون ردش کنم....

به اینکه وقتی ازم میپرسه ساعت چنده، بهش بگم....

یا آدرسی رو که میخواد بهش توضیح بدم...

یا...

خدایا من امروز آرامش رو بیشتر از همه ی روزای دیگه میخوام،

امروز همه ی اونایی رو که به کمک نیاز دارن و من میتونم کمکشون کنم،

سر راهم قرار بده...





20.
سلام کردم در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 8:43

خدایا،سلام...صبح به خیر!

امروز چه روز قشنگیه....

حالم بهتر شده، این مهمون چندروزه ی آزار دهنده ی تو ی گلوم

داره کم کم بساطشو جمع میکنه تا بره!

خلاصه فک کنم تا آخرِ امروز دیگه خبری از سرما خوردگی نباشه....

حالا که نگاه میکنم میبینم تو، خدایِ بزرگِ  من....

چه جوری یه ویروس رو که با میکروسکوپ به زور میشه دیدش

به جون من میندازی!

و اون چه جوری منو از پا میندازه....!

نه واسه اذیت ها! نه...

واسه اینکه قدر سلامتیمو بدونم...

واسه اینکه...

نمیدونم ، تو بهتر میدونی!

به اینجاهای زندگیم که میرسه، با تمام وجودم قدرتتو حس میکنم....

تو اگه بخوای همون ویروس هم میتونه منو از پا بندازه که نرم امتحان بدم...!

ودلیلشو فقط و فقط خودت میدونی...

و اما یه وقتاییم تو که بخوای،

فیل هم نمی تونه به من ضرر برسونه...

به تیتر حوادث روزنامه ها که نگاه میکنم، می بینم

بعضی هاش نوشته "نجات جوان تصادفی، معجزه بود! "

و یکی دیگه نوشته " خوردنِ میوه ی سمی جانِ جوان را گرفت "

اینا یعنی فقط تو!

تو که با من باشی، هیچکس نمیتونه به من آسیب بزنه

تو که بخوای من قوی ترینم!

حتی اگر، دخترِ جوانِ بی تجربه یِ کم سن و سالِ..... باشم!

و من با تکیه بر همین قدرتِ مطلقت

همه ی آینده مو به تو میسپارم!

دلم آروم میشه...

چون میدونم اونایی رو که تو برای من انتخاب کنی بهترینن!

و اونایی رو که من میخوام و تو بهم نمیدی،

مالِ من نیست!

یا زیادِ برام و منو تو دردسر میندازه

یا لیاقتِ من بیشتر از اون چیزیه که میخوام...

خدای من،

فکر کردن به قدرتِ مطلقِ تو همه ی ترسم رو ازبین میبره...

آروم میشم...

دنیام قشنگ میشه....

خدایا با تمام وجودم میگم،

ممنونم که هستی...!



19.
سلام کردم در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 8:17

خدایا،سلام...صبح به خیر!


پرهیزكارى در بازگشت « به ‏سوى خدا» و

سر رشته هر حكمت،

و شرافت هر كار است،

وهر كس از پرهیزكاران به كامیابى رسید به وسیله تقوا بوده ‏است.

جمله ی زیبای امام حسن "ع"...

خدایا، میخوام یه حقیقتو بهت بگم...

راستش روزایی که گناه میکنم، یه حسی ته دلم میگه اینکارو نکن اما....

دو تا چیز تو وجودم مدام با هم دعوا میکنن که  اینکار خوبه یا بد....

روزایی که کار اشتباه رو انجام میدم،

بعدش یه حسی بهم میگه تو بهم اخم کردی...

یه جور بدی داری نگام میکنی....

دلت گرفته از من...

و من ته دلم آشوب میشه، تازه میفهمم گناه کردم!!!!

اصن یه حس بدی به دلم حاکم میشه که لذت اون گناه رو یادم میره...

یه جوری اذیتم میکنه که نگو...

من میدونم تو خیلی مهربونی، میدونم اخم کردنت واسه خودمه

من با گناه کردن به خودم ظلم میکنم...

خودم آلوده میشم

خودم از تو دور میشم

و اینا همه به ضررِ خودمه...

ولی بازم تو....

حتی فکرشم بغض آدمو...!

انقد مهربونی که میگی "برگرد ، می بخشمت..."

اینجاست که از خجالت....!

اما بازم معذرت خواهی میکنم و بر میگردم چون تو که نباشی کلافه ام...

گریه میکنم، قول میدم...

تو بازم بهم لبخند میزنی...

و

نقطه سرِ خط!

از اول شروع میکنم....

خدایا، اون پیامبری که توی وجودِ منه، همون که میگه اینکار گناهِ نکن!

صداش ضعیفه و همین باعث میشه گاهی من به حرف اون یکی گوش بدم و گناه کنم....

خداجونم، یه کاری کن صداش بلند تر طنین بندازه تو قلبم...!

صداش، ایمانِ منه!!!!

من میخوام گناه نکنم...

بازم فقط خودتی که میتونی کمکم کنی....

از امروز یه کم بیشتر به کارها و حرفام دقت میکنم

تو هم بیشتر کمکم کن...


18.
سلام کردم در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 5:39

خدایا، سلام...صبح به خیر! 

دنیا برای تو شیوا ترین پند آموز است ،   اگر پند پذیر باشی!!!

چه جمله ی قشنگی از حضرت علی"ع"....

مث روزایی که حالم خوب نیست و تو هی نشونه های کوچولو کوچولو میفرستی سر راهم تا من خوشحال شم....

و

من چقد ناز میکنم و وانمود میکنم هنوز با این نشونه ها خوشحال نشدم....

مثِ روزایی که میگم  "خدایا با من حرف بزن، من رو بخشیدی؟"

بعد بارون میاد ....

یعنی  "مگر بخشنده تر از منم هست...."

مثِ روزایی که بهونه میارم که " آخه من توان کار کردن ندارم... خسته ام ....دیگه بسه...."

بعد یه مورچه ی کوچولو میاد رودستم و من میندازمش پایین و برای بار هزارم میاد بالا....

یعنی " آخه از اینم ضعیف تری، اشرفِ مخلوقاتِ من؟! "

مثِ روزایی که فکر میکنم چقدر بدبختم ....

و بعدش...

یه نفر تو تاکسی میشینه کنارم و از دختر مریضش و شوهر معتادش و.....

یا رادیو دوباره سیل و آتش سوزی و زلزله ای رو اعلام میکنه،

همین جا، بغلِ گوشِ خودم....

یعنی " تو بدبختی؟"

یا مثِ روزایی که....

کم نیست این روزا....!

تو هرثانیه با نشونه هات با من حرف میزنی.....

و من اگه خوب گوش کنم، اگه خوب نگاه کنم

تو

هر لحظه و هر ثانیه دستامو گرفتی و برام تعریف میکنی....

تعریف میکنی تا بفهمم

درک کنم

دوست داشته باشم

صبورشم

بخشنده شم

مهربون شم

و....

بهتر زندگی کنم...

هرروز بهتر از روزِ قبل...

خدایِ مهربونم ممنونم واسه همه ی نشونه های زنده و غیرِ زنده ت....




17.
سلام کردم در شنبه نهم دی 1391ساعت 6:43

خدایا،سلام...صبح به خیر!

میدونی خدایا؟! یه روزایی که دلم میگیره....

دوست ندارم هی به این حس ادامه بدم، دوست دارم یه کاری کنم از این حالت دربیام....

میدونی؟ ینی همیشه همه دوست دارن حالشون خوب باشه اما یه وقتایی واقعا نمیشه...

واقعا خسته س...

واقعا دلش از خیلیا یا خیلی چیزا گرفته...

ولی...

من یه راهِ تازه پیدا کردم!

برای من هم پیشگیریه و هم درمان....

خیلی خوب بوده و تا حالا کلی ازش انرژی گرفتم....

مثلِ تو رفتار میکنم!

همه میگن تو صبرت زیاده!

میگن آخه مگه من خدام که بازم ببخشم، بازم صبر کنم، بازم....

منم همینطوری می گفتم ولی....

انگار واقعا میشه مثلِ تو بود....

من، برای اینکه حالِ خودم خوب باشه،میخوام از این به بعد فقط

فقط...

خوبی های آدما رو ببینم....

اون وقت میتونم دوسشون داشته باشم....

سخت نیست من مطمئنم بدترین آدماهم حداقل یه خوبی دارن....

من اگه دوسشون داشته باشم،

خودم راحتم

ته قلبم پر از محبت و آرامشِ...

پر از دوست داشتنِ خوبی هاست....

میتونم راحت ببخشم،

راحت صبر کنم....

دیگه از بدی های آدما در امانم....

نه من از بدی هاشون ناراحت و کلافه میشم نهبدی های اونا میتونه کاری کنه(پس خنثی و بی مصرف میشه)

و نه

همیشه نگرانم و گله و شکایت میکنم....

مثِ تو!

اونوقت دنیا برای من گلستون میشه....

و

چی بهتر از این؟!

من از امروز، قبل از اینکه کسی بخواد با حرفی، کاری، رفتاری....

ناراحتم کنه،

با یه خوبیِ هرچند کوچولو، دوستش خواهم داشت

و

تو امروز توی این راه خیلی کمکم کن....




16.
سلام کردم در جمعه هشتم دی 1391ساعت 8:26

خدایا،سلام...صبح به خیر!

عجب کیف داد امروز بیشتر خوابیدم....

احساس میکنم بهش نیاز داشتم....

میدونی خدا؟!

میخوام با خودم مهربون باشم....

دیگه خودمو اذیت نکنم.

آخه وقتی من خودمو دوست نداشته باشم و با خودم مهربون نباشم،

چه جوری میتونم بقیه رو دوست داشته باشم؟

حتی اگه به زبون بیارم واقعی نیست....

آخه اگه من کسی رو دوست دارم، فقط به خاطرِ ویژگی هایِ خوبیه که داره....

شاید من خودم اون ویژگی ها رو دارم یا میخوام داشته باشم که دوسشون دارم!

جز این برای چی میتونم دوسش داشته باشم؟!

بهش نیاز دارم؟

خب نیاز داشتنم برای وجودِ خودمه....

دارم به خودم فکر میکنم....

به خوبی هایی که دارم

خدایا من هر چقدرم که آدمِ بدی باشم، ذاتم بد نیست....

روحِ تو توی وجودِ من....

هرچقدم که بد کرده باشم بازم میشه این روح رو تمیز کرد، مگه نه؟!

خدایا من چقد به خودم ظلم کردم....

چه جاهایی که به سلامتیم اهمیت ندادم....

چه جاهایی که خواسته های دلم رو انجام ندادم درصورتی که میدونستم تو باهاشون موافقی و خواسته های بدی نیستن...

خدایا من جاهایی که دروغ گفتم به خودم ظلم کردم

به روحی که توی بدنمه ظلم کردم....

به احساس اطمینان که بقیه نسبت به من داشتن ظلم کردم....

چقد به خودم بدی کردم و چقد به روی خودم نمیارم!!!!

اما....

فرصت هست...

من از امروز با خودم مهربون میشم....

اگه با خودم مهربون نباشم همه ی احساسی که نسبت به بقیه دارم دروغه....

من از امروز با خودم بهتر رفتار میکنم

حتی اگه دلم خواست نیم ساعت بیشتر بخوابم،

وقتی عجله ای نیست...

خب، بیشتر میخوابم....

امروز به خودم هدیه میدم!

امروز برای خودم گل میخرم....

امروز با خودم مهربون میشم....

تو هم کمکم کن!


15.
سلام کردم در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 6:53

خدایا،سلام....صبح به خیر!

دمت گرم امروز صبح خیلی قشنگ با دلم بازی کردی.....

دیشب بهت گفتم دلم براش تنگ شده

قبل از بیدار شدنم خوابشو دیدم....

ممنونم   کمکم کردی که بارِ دیگه،در حالِ راه رفتن ببینمش،

بدوم دستشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه ش تا گریه کنم....

آخ که چقد دلم براش تنگ شده بود....

با دیدنش یه جوری آتیشِ زیرِ خاکسترم دوباره روشن شد که نگو.....

دلم برای اون یکی مامان بزرگمم تنگ شد...

و برای بابا بزرگای مهربونم که فقط یکی شونو دیدم...

دلم برای خیلی ها تنگ شد!

حتی برا اونایی که زنده ان و دارن زندگی میکنن اما مدت هاست ندیدمشون.....

دلم برایِ خودم تنگ شد!!!

دلم برایِ خودم گرفت!!!!!!

خدایا، مواظبِ عزیز های من که پیشِ تو ان باش....

خدایا، میدونی؟!

وقتی هر کدوم از مامان بزرگام تو این فاصله ی کم رفت،

دلم میخواست کاش بیشتر بودن و کاش بیشتر پیششون می موندم....

ولی....

دیگه نمیشد.....

اونا برام قاب شدن...

یه قابِ عکسِ کوچیک .....

و

یه سنگِ سردِ سیاه....

و

من

و یک عالمه خاطره.......

و یک دنیا دلتنگی....

و آرزویِ

 یک لحظه درخواب دیدنشون....

هعی....هعی....هعی....

وقتی پیشم بودن،

یک بار هم این روز ها را تصور نمی کردم.....

خدایا، با همه ی دلتنگی هام خوشحالم....

چون

اونا الان پیشِ تو خوبن،

خوشحالن

نباید سرِ ساعت پاشن و دارو بخورن....

درد نمی کشن....

مگه نه؟!

منم...

اگر چه دلم تنگه، اما....

قول میدم از این به بعد یه جوری با آدما خوب باشم که....

اگه یه روزی....

اتفاقه دیگه....

یا من یا یکی از اون ها....

شاید اینجوری وجدانم راحت تر باشه و کمتر دلتنگ بشم.....

من امروز برای شادیِ روحِ عزیزانم فاتحه میخونم و

با بقیه مهربون تر رفتار میکنم....

شاید فردا نوبت خودم باشه....

بذار دلم آروم بگیره....

بذار جای حسرت خوردن برا خودم نذارم...

من امروز مهربون تر میشم....



14.
سلام کردم در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 3:37

خدایا،سلام....صبح به خیر!

تعجب نکن که اینقد زود بیدار شدم، امتحان دارم باید بخونم

این ساعتایِ آخریِ قبل از امتحان این روزا واسه بچه ها حکمِ طلا داره!!!!

میدونی؟! دارم فکر میکنم تازه اینجاست که قدرِ زمانم رو میدونم

وقتی به بابام میگم اگه نیم ساعتِ دیگه خونده بودم،فلان میشد.....

خودمم میمونم توش!

همه ی چند ماهِ تحصیلم رو گره میزنم به همین نیم ساعت!

نیم ساعتِ تاثیر گذار....

مثلِ طلا با ارزش....

خوب که فکر میکنم میبینم واسه همه چیز همین طوریه

من وقتی حالم خوبه، به خاطرِ سلامتیم ازت تشکر نمی کنم

درست زمانی میفهمم که، حالم خوب نیست!

سرما میخورم، سرم درد میگیره یا....

تا وقتی که میتونم راه برم هیچ وقت نمی گم

"خدایا، ممنونم واسه داشتنِ پاهای سالم"

اما همین که پاهام درد میگیره

میشینم و غر میزنم که.....

مثِ روزایی که مامانم توی حالت طبیعی غذا درست میکنه من عادی میام میخورم و به به و چهچه هم راه نمیندازم!

اما یه دو روزی که به هر دلیلی مثلا مسافرت نتونم غذای مامانمو بخورم،

وقتی برمیگردم

واسه همون غذایِ معمولی کلی از مامانم تشکر میکنم!

چقدر بده که ما قدر داشته هامونو نمیدونیم تا وقتی که از دستشون میدیم!

تو ناراحت نمیشی از این کارامون؟!

من خودم که وقتی فکرمیکنم خیلی دلم میگیره....

میدونی چیه؟!

من فقط تو زندگیم قدر چیزایی رو دونستم که یا با سختی به دستشون آوردم یا با سختی برشون گردوندم!

مثلِ سلامتیم....

مثلِ زندگیم .....

هر کدوم از اینا یه بار برایِ من تموم شدن و من از نو شروع کردم!

یادته؟!

میخوام یه چیزی بگم....

اما...

از گفتنش ترس دارم....

میدونی؟!

میخوام بگم....

"به خاطرِ سختی هایی که تا حالا تو زندگیم بوده ازت ممنونم، بازم برام سختی بفرست!!!!"

هنوزم از این دعا میترسم اما به درست بودنش مطمئنم!

ترسم از خودمه....

اما....

تو با منی،

توی هر شرایط

مگه نه؟!



13.
سلام کردم در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 5:28

خدایا، سلام...صبح به خیر!

حالت خوبه؟! من که خوبم....

میدونی؟!

خیلی قشنگه صبحِ زود هنوز آفتاب نزده

آروم از خواب بیدارشی و متوجه شی که صبح شده

آروم ته دلت به خدا سلام کنی،

بعد چشاتو ببندی بری تو خیال....

همش از روزایی که دوست داری اتفاق بیفته بگی....

از امروز...

از فردا....

فکر کنی که10سالِ دیگه چه شکلی میشی،

چه شغلی؟!کجای دنیا؟!

به صبح ها و ظهر ها و شب هاش فکر کنی....

هی فکر کنی و واسه خودت بچینیشون پشت سر هم و لذت ببری....

هی ته دلت بگی  "خدایا ینی میشه؟! "

بعد آروم برگردی به امروزت

به همین الان

به دیشب

به دیروز که گذشت

چه چیزایی داشتی؟!

خیلی هاشون همونایین که قبلا خواسته بودی.....

وای چه حسِ قشنگی....

تو هر لحظه ی زندگیت که خوب نگاه میکنی، ردپای خداست...

پاورچین اومده آرزوهاتو گذاشته و رفته....

وای خدایا ممنونم....

به اینجای آرزوهام که میرسم،

چند لحظه مکث میکنم....

واسه روزایی که گذشت ازت تشکر میکنم

واسه حالِ خوب الانم ازت تشکر میکنم

واسه اون لحظه هایی که بودی ازت تشکر میکنم....

و

آرزوهای قشنگِ فردامو با اطمینان به دستِ تو میسپارم....

چون میدونم اگه تو بخوای

ینی اگه اون آرزوها مالِ من باشن و برای من و زندگیم مفید باشن

 تو میخوای و اگه تو بخوای....

مگه حرفیم میمونه؟!

آرزو هامو آروم تو دستای تو رها میکنم و سبک میشم....

از رختخوابم میام بیرون،

میخام برم وضو بگیرم و بهت سلام کنم....

یه سلام پر از اطمینان....

از جنس امروز....


12.
سلام کردم در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 3:32

خدایا،سلام....صبح به خیر!

امروز یه صبح دیگه س

متفاوت با همه ی صبح های عمرم....

من دیشب برا اولین بار، لبریز از یاد تو خوابیدم

برای اولین بار از ته دلم یه صبحِ بهتر و پر انرژی تر ازت خواستم و امروز که از خواب پاشدم

و به خصوص الان که دارم برای تو مینویسم

لبریزم از انرژی...

دیشب بابام میگفت  "تغییر کردن درد داره"

راست میگفت!!

منم هر جا تو زندگیم اومدم تغییر کنم خیلی برام سخت بود

خیلی اذیت شدم

بی انگیزه بودم

بی اراده

کم انرژی...

وای، عشقِ من!

اون شبی که از دست خودم به تنگ اومده بودم یادته؟!

از دستِ خودم کلافه بودم

تو رو یادم رفته بود....

مدتی  بود که میخواستم تغییر کنم و چشمم به یه معجزه بود از طرفِ بنده هات...!

هه!

با این خیال باطل چقد وقت تلف کردم....!

تو بودی، از همون اولشم بودی

هی منتظر موندی ببینی من میفهمم خدایی جز تو نیست یا بازم....

هعی اما من....

ولی اون شب از ته دلم صدات کردم

همه ی حرفای دلمو گفتم

گفتم:

"خسته شدم، تو بهم انرژی بده من خودم پامیشم

تو که میخوای من خوب شم مگه نه؟

پس کمکم کن"

اون لحظه چقد خوب فهمیدی منو که هنوزم حتی فکر به اون لحظه ها شارژم میکنه....

خدایا خیلی دمت گرم

خیلی خیلی...

تو فقط منتظر یه اشاره ای که دستمونو بگیری

کافیه از زبون خودمون بشنوی که کمک میخوام

اون وقت....

بعد از حرف زدن با تو....

دنیا زیباترین جا برای زندگی کردن میشه

و من

وقتی با توئم

احساس میکنم

مالک همه ی دنیام...

عاشقتم خدای مهربونم


11.
سلام کردم در یکشنبه سوم دی 1391ساعت 8:53

خدایا،سلام....صبح به خیر!

سلامی پر از عشق....

امروز یه انرژیِ خاص تو وجودمه....

با اینکه از لحاظِ جسمی خیلی خوب نیستم، اما حالِ دلم خوبه....

از این صبح، از این آغازِ دوباره، ممنونم....

این روزا حال و هوای سرد زمستون و سرماخوردگی و نگرانیِ امتحاناتم همه با هم شده

اما یه لحظه که به تو فکر میکنم،

دلم آرومِ آروم میشه...

میدونم تو بخوای میشه و تو نخوای نمیشه....

میدونی؟! حسِ فوق العاده ایه که بفهمی یه کسی دوست داره، یه کسی هواتو داره

یه کسی همه ی حواسش به توئه

که

قدرتِ مطلقِ جهانه....

اینجاست که استرسِ یه امتحان که هیچ....

ترس از زلزله هم دلِ آدمو نمیلرزونه....

من با تو که باشم، دلِ من با تو که باشه

چی میتونه مارو از پا در بیاره؟!

وقتی ترسی نیست، نگرانی نیست، غمی نیست....

حالم خوبه

مگه زندگیِ من چی جز همین آرامش و اطمینان نیاز داره؟!

من میدونم منشا همه ی مشکلاتِ دنیا نبودنِ توست!

عشق من، تو که هستی

من خوبِ خوبِ خوبم....

ممنونم که هستی....



10.
سلام کردم در شنبه دوم دی 1391ساعت 6:39

خدایا،سلام....صبح به خیر!

خدایا چه خبر؟!

دنیا چه طوره؟!

هنوزم تو خدایی و ما به ظاهر بنده؟

هنوزم تو هرصبح خورشید رو می فرستی واسه مون؟!

هنوزم ثانیه به ثانیه و لحظه به لحظه یه نشونه می فرستی تا بهتر ببینیمت؟!

یه نوزاد که تازه متولد میشه...

یه غنچه که تازه باز میشه...

یه نمِ بارون...

یه پرنده...

یه آدمِ مهربون....

همین زمستونِ تازه از راه رسیده....

و...

خدایا این همه نشونه؟!

وای بر من....

این همه نشونه بس نبود برا دیدنت؟!

برا فهمیدنت؟!

وای بر من....

خودمم یه منبعِ پر از نشونه ام.....

خدایا من امروز به تو قول میدم حواسم بیشتر به نشونه هات باشه

قول میدم امروز به هر چیزی که نگاه کردم

خوب بگردم و نشونه هاشو پیدا کنم....

خدایا من امروز قول میدم هر نشونه ای که پیدا کردم یه تشکر کنم

و تو برای هر تشکر یه لبخند بزن.....

من مطمئنم اگه امروز چشامو خوب باز کنم،

امروز، قشنگ ترین روز زندگی من خواهد شد....

با نشونه هات

با تشکر کردنم

با لبخندات!

مگه شروعِ یه روزِ قشنگ، بیشتر از این ها میخواد؟!

خدایا قول قول قول....

امروز فقط نشونه هاتو میبینم....

فقط تشکر میکنم حتی برای چیزایی که فکر میکنم قشنگ نیستن...

تو هم فقط برایِ من لبخند بزن....

لبخندای تو نه برای امروزم برایِ یه عمرم کافیه.....

دوست دارم خدای مهربونم....



9.
سلام کردم در جمعه یکم دی 1391ساعت 9:37

خدایا، سلام..... صبح به خیر!

امروزم بر خلافِ تصوراتِ خیلی ها صبح شد و نمردیم....

من نمی دونم چرا آدما فراموش میکنن قدرتِ مطلق ازانِ توئه....

آخه یه انسانِ معمولی چه جوری میتونه آینده رو پیش بینی کنه؟!

و ما....

چرا باور میکنیم؟!

یه وقتایی دلم میگیره از این همه کم لطفی که نسبت بهت داریم

یه  وقتایی میگم اگه من جای تو بودم دیگه صبر نمی کردم....

دیگه طاقتم تموم میشد....

قبول دارم هر بلایی که سرم اومده از نادانیِ خودم بوده اما نمی دونم چرا بازم میام همه چی رو میندازم گردنِ تو!

و باز تو خم به ابرو نمیاری....

شاید همین صبر و سکوتت باعث شده که من بیشتر بیام سمتت

بیشتر به اشتباهاتم پی ببرم....

و هر روز بیشتر عاشقت باشم....

ولی بازم دلم میگیره

وقتی میبینم بعضی ها برای دور کردن چشم زخم

شکستنِ تخم مرغ رو به توکل کردن  به تو ترجیح میدن....

دلم میگیره وقتی می بینم

انسان!

اشرفِ مخلوقاتت!

خلیفه ی تو روی زمین!!!!!

مهره ی مار میبنده به بازوش که

بقیه دوسش داشته باشن و هر جا که میره گره از کارش باز شه

در صورتی که فرستاده ی تو میگه

تو خدا رو بندگی کن اون همه چیز رو بنده ی تو میکنه.....

هنوزم دلم میگیره

وقتی میبینم

واسه اینکه دلِ داغدارِ یه صاحب عزا آروم بگیره

میان بهش از خاکِ کنارِ قبرِ عزیزش میدن بخوره....

در حالی که

"یادِ تو، آرامبخش دل هاست"

خدایا من هنوزم دلم میگیره وقتی مشکلی برام پیش میاد دنبال کسی میرم تا مشکلم رو حل کنه

و

نمی دونم

کسِ همه تویی....

و تو از رگِ گردن بهم نزدیک تری....

و دلم  خیلی میگیره وقتی میشنوم به موسی گفتی

" هر وقت یکی از بنده هام منو صدا بزنه یه جوری بهش گوش میدم که انگارهیچکس دیگه ای جز اون منو صدا نمیزنه

اما....

همون بنده م وقتی مشکلی براش پیش میاد یه جوری همه رو صدا میزنه که انگار همه خدای اونن جز من! "

خدایا، من دلم میگیره....

خیلی...

تو چی؟!

بغض خفم میکنه

تو چی؟!

دلم میخواد تنبیه شون کنم، دعواشون کنم....

تو چی؟!

خدایا من دلم که میگیره با تو حرف میزنم و آروم میشم

تو چی؟!

با کی حرف میزنی ؟!



8.
سلام کردم در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 9:7

خدایا، سلام....صبح به خیر!

واسه تاخیرِ امروزم ببخش....

فک کنم دیشب سرما خوردم.

خب بگذریم.....

خدایا ممنونم واسه این صبح،واسه فرصتِ دوباره....

این صبح هایی که بهمون هدیه می دی،مثل زنده شدنِ دوباره میمونن

اگه فکر کنیم صبح ها که از خواب بیدار میشیم، یه بارِ دیگه زنده شدیم چقد خوب میتونیم از فرصتامون بهتر استفاده کنیم....

دیروز یه عزیزی میگفت کاش مفید تر بودیم....

منم بهش فکر کردم،

دیدم با یه حسابِ خیلی ساده وخیلی غیر تخصصی

اگه جایِ من یه درخت سیب کاشته بودن،

اگه اون درخت به طورِ متوسط فقط سالی50تا سیب داشت،

تا الان حداقل900تا سیب داشت

900تا لبخند نشونده بود رو لبِ مردم

900بچه ی کوچولوی دبستانی زنگ تفریح لذت می بردن

از

900تامهمون توی یه مهمونی یا عروسی پذیرایی میکردن....

و.....

بگذریم از بقیه ش

و بگذریم از اینکه این یه حسابِ خیلی ساده و معمولی بود، بدون در نظر گرفتنِ اطلاعاتِ تخصصی...

خدایا من از سیب بهترم،مگه نه؟!

ارزشِ من از یه درخت بیشترِ مگه نه؟!

عمرِ من چی؟ خیلی بیشترِ!!!!

خدایا کمکم کن تو زندگیم کمتر از یه درختِ ساده و کوچیکِ سیب نباشم.....

حداقل تا  آخرِ عمرم

مرهمِ900تا دلِ شکسته باشم

یا

900تا خنده بشونم رو لبای مردم....

یا...

من اشرفِ مخلوقاتِ تو ام...

کمکم کن مفید باشم.....